تبلیغات
دسفیل خومون - متل دسفیلی (داستان دزفولی)
آرشیو مطالب
موضوعات سایت
لینك دوستان
صفحات جانبی
برچسب
نویسندگان
<


دزفول >
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
درباره وبلاگ

دسفیل خومون...جک و عکس و مکان های دیدنی و زبان و تاریخ و فرهنگ دزفولی رو با ما تجربه کنید.@@@سلام...خوش اومهِ.خیر اومهِ.جاتهَ وندُم دیر اومهِ..

کد آهنگ



اسلایدر

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
وبلاگم چطوره؟...






امكانات
پشتیبانی
متل دسفیلی (داستان دزفولی)

متل دسفیلی (داستان دزفولی)

قصه ای به گویش دزفولی: داستان نارنج طلا (1)

قصه ای به گویش دزفولی: داستان نارنج طلا (2)

در ادامه مطلب ...


همچنین بید یَه پاتشاهه! ای پاتشا سُو تا دُختر داشت. پاتشا مَخواس روَه خونِه خدا . دختَرونَ گِرد کُورد دورِش! گفتِشون :بابا چِه مَخِه اَ مَکَه آرُوم سیِتون؟ دخترِ گَپ گفت: بابا مُو جُومِه مَخمَلِه وا اَلنگو  و میل پایِ وا غِراض مِراض مَخوم. دخترِ دومی گفت: مُو شالِ ابریشمِی کِشمیرِ وا پارچِه گل مخمَلی وا میل کو طِلا وا هر چِه خوبِ دیدی سیُم خِر. پاتشا به دختر سُوُمی گفت: بابا پَ تو چِه مَخی؟  دختر کُچکَه که خیلِی رنگین بید مَرِسّی قرص ماه شو چاردَس گفت: بابا مو نارِنجِ طِلایِ مَخُم. اَر اُوُردی خو اُوُردی. اَر نَه روزِ پیشینِت با شو تار. خلاصَه پاتشا پِ دوس و رَفِیقونِش رَف خونِه خدا خلاصَه پاتشاه وا دوسِ رَفِیقونِش بعد اَ زیارت و خِرید پِرید که مخاسِن آیِن, دیدِن روزِ پیشین یَه کِتی بیِس شو تار. کلشون گفتن کسِی یادش رفته چِی خِره؟ پاتشا گفت: آ مُو یادُم رفته نارِنجِ طِلایِ سی دخترُم خِرُم. نبید. مو هم زیاد نگشتُم. ایسون ندونُم چِه وا کنُم؟ یَه حجیِ گفت: مو ترُم داهامِت اما شرطِی دارَه! پاتشا گفت: چه شرطی؟گفت وقتِی رفتی به وِلات خودت بعدَ دو هفتَه یکی بفرسنُم دخترتَ برَه. پاتشا گفت: خدایا چه کنُم؟ نارِنج طِلانَه نَه اُسونُم روز پیشین شو تارَه! اُسونُمِش دو هفته دِگَه میا دخترمَ بِبَره!

خلاصَه پاتشا نارنجِ طِلانَ اُسوند. اومَّه وِلات خونشون! سوقاتیانَه بَر کورد. نوبت نارنج طِلا رَسید که داش به دختر کُچکَه. پاتشا گف: بابا گِلگِرات خوتُه چِه مَخاسَنِت. بعدَه دو هفته اُرا سیَه اومّه ری خونِه پاتشا.غلوم سیَه اَ پِلّا اومَه زیر.دختر پِ اُرِ سیَه برد که برد.غلوم وقتِی مخاس روَا گفت بعد سُه هفتَه میارُمِش پیشتون. دخترَ بُرد مِی قصرِ گَپِ خیلِی خوبِی ( خونِه شاه پریون بید) دختر، زونِه شاه پریون بیِس. اما هیچ وقت شاه پریونَ نَم دید. زندگی خیلِی خوبی داشت. بعدَ سُه هفتَه غلوم دخترَ پِی اُ رِ سیَه برد خونِه بوَاش. مارِ دختر پِی دختر قصَّه کُرد. گفت چا شاهِ پریونَ بِبینی؟ دختر گفت هَنی ندیدُمشَ. مار گفت اَچه؟! گفت: خُومِه گِرَه!  مار گفت چه بِخوَری؟ دختر گف بعد اَ غذا غلوم دو تا سِیب بِدَهَم بِخوَرُمشون. مار گفت دو تا سیب بِداهامِت اَ جا او دو تا سیب خوَرشون! غلوم پِ اُرِ سیَه اومَّه دخترَ برد قصر شاه پریون. شو که بیِس بعدِ شوم دختر اَ جا او دو تا سیب که غلوم داش, دو تا سیب مارش خورد. موند بیار! نسب شو شاه پریون اومَّه. تا دختر دیدِش اَ چَن رنگین بید دختر غش کُرد. شاه پریون به غلوم گفت: غلوم ای دخترَ ببری مِنِه صحرا بِکُشیِش! اَ خینِش ای دستمال سفِیدَ رنگ بکُنی میاری! غلوم گفت: خاب! غلوم دخترَ برد صحرا دیرِی. دلش به حال دختر سُخت. به دختر گف: نمکشُمت. به ونُمت در یه قصرِی! بی بی قصر خار شاه پریونَه. اما قصّه نکُنی. هیچ دُی ندی اَ گِنه روزگارُم سیَه ببوَا ! دختر گف: خاب. بوردش وَندِش در قصر. غلوم گفتِش گوشون عیال مَخِی؟ بعد غلوم کَموتَرِی کشت دَسمالَ خینی کُرد بردِش داش شاه پریون.


ترجمه:

در گذشته پادشاهی زندگی می کرد که سه دختر داشت. پادشاه قبل از رفتن به سفر حج, دخترانش را دور خود جمع کرد و از آنها پرسید که برای سوغاتی چه می خواهند.

دختر بزرگتر گفت: پدر, من لباس مخمل و النگو و پابند و خنزر پنزر می خواهم. دختر دومی گفت: من شال ابریشم کشمیر و پارچه گل مخملی و بازوبند طلا  می خواهم.هر چیز خوب دیگری هم که دیدی بخر! . پادشاه از دختر سومی پرسید: دخترم پس تو چه می خواهی؟ دختر سومی که صورتی همچون ماه شب چهارده، زیبا داشت گفت: پدر من نارنج طلایی می خواهم.اگر برایم آوردی که خوب است. اگر نه آرزو می کنم روشنایی ظهرت همچون شب تاریک شود.

پادشاه با دوستان و همراهانش راهی سفر شد. پادشاه و دوستانش پس از زیارت و خرید، قصد بازگشت از سفر کردند اما ناگهان روشنایی روز، همچون شب، تاریک شد.دوستان پادشاه گفتند: کسی خرید سوغاتی را فراموش کرده؟ پادشاه گفت: من فراموش کردم برای دخترم نارنج طلا بخرم. در بازار گشتم اما پیدا نکردم و زیاد هم نگشتم. نمی دانم چه کنم؟ . یکی از دوستان پادشاه گفت: من یک نارنج طلا دارم.می توانم آن را به تو بدهم.اما به یک شرط!

پادشاه گفت: چه شرطی؟  حاجی گفت: به این شرط که وقتی به شهر خودت رفتی بعد از دو هفته من یک نفر را می فرستم تا دخترت را به او بدهی. پادشاه با خود گفت: خدایا! چه کنم؟ اگر نارنج طلا را نگیرم که ظهر مانند شب می شود. اگر هم قبولش کنم دو هفته دیگر باید دخترم را به او بدهم! پادشاه قبول کرد.

وقتی به شهرش برگشت سوغاتی را تقسیم کرد. نوبت به دختر سومی رسید.نارنج طلا را به دخترش داد و گفت:بمیری با این سوغاتی خواستنت!  بعد از دو هفته ابرهای سیاهی بالای خانه پادشاه آمدند. غلامی سیاه از پله های خانه پایین آمد و دختر را سوار بر ابر سیاه با خود برد.غلام قبل از رفتن گفت: بعد از سه هفته دخترتان را می آورم. غلام دختر را به قصر زیبا و خیلی بزرگی برد. این قصر، خانه شاه پریان بود. دختر پادشاه، زن شاه پریان شد اما هیچ وقت نتوانست شاه پریان را ببیند. دختر زندگی خوبی در قصر داشت . بعد از سه هفته غلام دختر را سوار بر ابر سیاه کرد و به خانه پادشاه برد. مادر دختر از او پرسید: شاه پریان را دیدی؟ دختر گفت: هنوز نتوانسته ام او را ببینم.

 – چرا؟

- شب قبل از آمدن شاه پریان من به خواب می روم.

 – مگر قبل از خواب چه می خوری؟

- بعد از غذا، غلام دو سیب به من می دهد آنها را می خورم و می خوابم.

 – من این دو تا سیب را به تو می دهم. به جای سیبهایی که غلام برایت می آورد، اینها را بخور.

غلام با ابر سیاه آمد و دختر را به قصر شاه پریان برد. شب فرا رسید و بعد از غذا غلام برای دختر سیب آورد. دختر به جای سیبهای غلام، سیبهایی را که مادرش به او داده بود، خورد و شب بیدار ماند. نیمه های شب شاه پریان آمد. دختر همینکه چشمم به زیبایی شاه پریان افتاد از هوش رفت. شاه پریان به غلام گفت: این دختر را به صحرا ببر و بکش و از خونش به این دستمال سفید بزن و برایم بیاور. غلام دختر را به صحرای دوری برد.اما دلش به حال دختر سوخت و گفت: من تو را نمی کشم.تو را می برم به قصری که بی بی آن قصر، خواهر شاه پریان است. اما تو نباید جریان را برای کسی تعریف کنی اگرنه برای من خیلی بد می شود! دختر قبول کرد.غلام دختر را به قصر خواهر شاه پریان رساند و گفت : وقتی در را باز کردند به آنها بگو کنیز نمی خواهید؟

غلام کبوتری کشت و دستمال را به خون کبوتر آغشته کرد و برای شاه پریان برد...

 

2 قسمت دوم

دُو کَلَمَه بِشنو اَ دختر! دختر رَف دَم درِ قصر در زَند. کنیزِ درَ گُشید گف چِتَه؟ دختر گف: عیالِه نَخِه؟ کنیز گف: وا  روُام بی بیَ گُوُم! کُتِه وِیس تا آیُوم!

رف بی بیَ گف. تَمَگُا بی بی دخترَ اَ مِه دَریزَه ببینه. اَگِنَه عیالِه نخاسن. تا کنیز گف بی بی گف: وا بینُمش.

دختر اومَّه.سلام کُرد. بی بی گف: علیک سلام. سی چِه مَخی عیالِ بوی؟ دختر گف بی کسِ کیزُم. بی بی گف: خاب.بیُو رو مِی مَطبخ. دختر رَف اَقدَه رنگین بید ور عیالِ نَم برد. بعد چن ماه دختر مَخاس بار وَنه.بی بی قَپی لباس خوب بچِه چلَّه دُرُس کُرد. دختر بار وند. خدا کُوَاکِ داش لِفِ ماه شو چهارده. یَه بال طِلا زیر کلِ راسِش یه بال نقرَه زیر کل چپش. بی بی گف: حقا حق تَمَگُوا دلُم دونِس که ای یان عیالِ نِی. ای یان زونِه شاه پریون! اما قصَّه نکُرد. بعد مدتها برارِش اومَّه ممونی خونه شون. کواک کوچکه خِت خِت کُرد اومَّه تو. بی بی به بِرارِش گف: بِرارُم چه بگویی؟ برار شصتش خبردار بیس. به غلوم گف: غلوم چا او دختر کشتی؟ غلوم گف: قبله عالم اَر کشی یا هِلی! نه! دخترَ اوُردُم مِه قصر بی بی. خلاصه چه عاجزِت کنم شاه پریون زند قد بچَه و زونَه بردشون به قصر خودش. نشسِّن ناز نعمت تاج دولت. متلم چه بید, دسه گل بید!


ترجمه:

دختر به قصر رفت و در زد. کنیزی در راه باز کرد و گفت: چه می خواهی؟
دختر گفت: در قصر به کنیزی نیاز ندارید؟ کنیز گفت: صبر کن باید از بی بی بپرسم.
کنیز رفت تا از بی بی بپرسد. بی بی که دختر را از پنجره دیده بود گفت: به او بگو بیاید تا ببینمش.

دختر وارد قصر شد.

  • سلام
  • علیک سلام. چرا می خواهی کنیز این قصر شوی؟
  • هیچ کس و کاری ندارم!
  • خوب، بیا در مطبخ بمان.

دختر آنقدر زیبا بود که شبیه کنیزی نبود. بعد از چند ماه موقع زایمان دختر شد.

بی بی تعداد زیادی لباس نوزاد آماده کرد. دختر زایمان کرد و پسر زیبایی چون ماه شب چهارده به دنیا آورد. یک بال طلا زیر دست راست و یک بال نقره زیر دست چپش داشت. بی بی گفت: من می دانستم که این دختر کنیز نیست. زن شاه پریان است! اما حرفی نزد.

بعد از مدتها برادر بی بی( شاه پریون) به مهمانی بی بی آمد. پسر کوچک به پیش شاه پریان آمد. بی بی گفت: برادر، نظرت چیست؟

شاه پریان شک کرد. به غلام گفت: غلام، آن دختر را که به صحرا بردی، کشتی؟

غلام گفت: قبله ی عالم! اگر مرا بکشی یا آزادم کنی حقیقت را می گویم! نه! دختر را به قصر بی بی آوردم.

شاه پریان فهمید که آن پسر و دختر، بچه و زن او هستند. پس آنها را به قصر خود برد و در ناز و نعمت زندگی کردند.

 

نویسنده: مهسا سراج زاده-نسیم خواجه زاده

داستان حاضر از طریق مصاحبه با طیبه خانم در تاریخ 15/8/91 به دست آمده به این ترتیب که داستان در ابتدا ضمن تعریف گوینده ضبط شده است و سپس بر روی کاغذ آمده است .

منبع:http://anthropology.ir/node/16225




برچسب ها:متل دسفیلی (داستان دزفولی)،


ارسال توسط یونس | تاریخ : چهارشنبه 21 آبان 1393 | نظرات ()
دسفیل خومون ( دزفول )
عناوین آخرین مطالب ارسالی
از صفحات دیگر دسفیل خومون دیدن کنید
صفحات دیگر

کد اخبار